سفارش تبلیغ
اخبار جدید
اخبار جدید
همدردی معلم مریوانی با دانش آموز بیمار

محمد علی محمدیان معلم پایه دوم دبستان شیخ شلتوت شهر مریوان به منظور همدردی با دانش آموز سرطانی خود که به علت عوارض ناشی از مصرف دارو و شیمی درمانی دچار ریزش موی سر شده بود، موهای سرش را تراشید. این معلم دلسوز با بیان اینکه جز دادن روحیه به این دانش آموز و ابراز همدردی با وی هیچ هدفی نداشته است گفت: خوشحالم از اینکه با این حرکت هرچند کوچک توانسته ام روحیه این دانش آموز را تقویت کرده و وی را وادار به فعالیت بیشتر  آموزشی و پرورشی نمایم. وی درگیر نمودن و شرکت دادن این دانش آموز در بحثها و فعالیتهای گروهی در کلاس را از دیگر اقداماتی دانست که در جهت فعال نمودن دانش آموز در کلاس درس و جلوگیری از گوشه گیری وی انجام داده است.
ادامه مــطلب

+ نوشته شـــده در یکشنبه 92 دی 22ساعــت ساعت 4:15 عصر تــوسط سلمان فارسی | نظر
نقاشی صلح و جمله زیبای پادشاه

روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد. هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دو تا از نقاشی ها علاقه مند شد. در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود. همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.
ادامه مــطلب

+ نوشته شـــده در یکشنبه 92 دی 22ساعــت ساعت 1:57 عصر تــوسط سلمان فارسی | نظر بدهید
نشــان عشق و لیاقت

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
ادامه مــطلب

+ نوشته شـــده در یکشنبه 92 دی 22ساعــت ساعت 1:44 عصر تــوسط سلمان فارسی | نظر بدهید
نکته دکتر فیروز اصلانی راجع به مرحوم پرورش

دکتر فیروز اصلانی رئیس گروه حقوق عمومی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران که از شاگردان مرحوم علی اکبر پرورش است در خاطره ای کوتاه، به بیان یکی از مصادیق تیزبینی و بصیرت ایشان در شناخت افکار و جریان های التقاطی پرداخته است:
درباره تیز بینی فکری استاد همین بس که چن دسال پیش از انقلاب که برخی کتب به اصطلاح تفسیری گروهک فاسد فرقان درآمد, انحرافی و الحادی بودن آن را به دوستان گوشزد کرد و موجب شد ما علیرغم ادامه مــطلب

+ نوشته شـــده در یکشنبه 92 دی 8ساعــت ساعت 9:44 صبح تــوسط سلمان فارسی | نظر بدهید
یکی یک دانه

یک وقت هایی می شود که خودت را تنها چادری کل خیابان می بینی!
لبخند بزن، و رو به آسمان بگو: خدایا، ممنونم که بهم اجازه دادی بین همه این آدمای رنگ و وارنگ یه دونه باشم!
شک نداشته باش که این یک فرصت ویژه است تا برای او (خدا) هم یکی یک دانه باشی ...


+ نوشته شـــده در جمعه 92 آذر 29ساعــت ساعت 11:12 عصر تــوسط سلمان فارسی | نظر بدهید
برچسب ها: کلید واژه: چادری، فرصت ویژه
حفظ دوست و پاداش آن

شرح دو حدیث از حضرت امام جعفر صادق (ع) توسط حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای در ابتدای جلسه درس خارج فقه
بیست و هفتم دی‌ماه 89 (دوازدهم صفر 1432)
روایت اول: «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَعالی لَیَحْفَظُ مَنْ یَحْفَظُ صَدِیقَه»
ادامه مــطلب

+ نوشته شـــده در جمعه 92 آذر 22ساعــت ساعت 1:55 صبح تــوسط سلمان فارسی | نظر
دعای کشتی شکستگان

یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتند. چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیک ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می کند، تصمیم گرفتند که جزیره را به 2 قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند کدام زود تر به خواسته هایش می رسد.
ادامه مــطلب

+ نوشته شـــده در دوشنبه 92 آذر 4ساعــت ساعت 12:20 عصر تــوسط سلمان فارسی | نظر بدهید
احترام به والدین

بچه که بودیم، وقتی مریض می شدیم
وقتی آقا دکتره، می پرسید: بگو کجات درد می کنه؟ زل می زدیم به مامانمون!
یادتونه ...
منتظر می شدیم تا اون بگه مریضی مون چیه؟
چون که می دونستیم مادرمون، همون احساسی رو داره که ما داریم.
حتی از خودمون بیشتر، دردمون رو احساس می کنه ...
می خوام بگم اون روزها رو یادت میاد؟
خب، الان تو جوون شدی و اون پیر شده!
حواست باشه بهش ...


+ نوشته شـــده در چهارشنبه 92 آبان 8ساعــت ساعت 11:48 عصر تــوسط سلمان فارسی | نظر